چنان دو نیمه ی سیبیم،گرچه پوسیده...
چه من «امیر ِ» شما چه شما امیر ِ منی
من و تویی که ندارد؛ تو در ضمیر «من»ی
نه!هیچ وقت تو از چشم من نمی افتی
اگر چه خوار شوی در دل کویر منی
تو ای به عمق دلم مثل خار می کوبی
چقدر گیر تو هستم،چقدر گیر منی...
من از کجا بروم تا به خلوتم برسم؟
به هر طرف که بپیچم تو در مسیر منی
کدام سو بروم تا من از تو گم بشوم؟؟
تو «اِنّ ربّه کانَ به بصیر» منی
اگرچه کام ندادی هنوز خوشحالم
که: برکت غمهای بخور نمیر منی
خیال توست به من امر می کند که:چه کن!
و من مطیع شما و شما امیر منی
پی نوشت 1: اِنّ ربّه کانَ به بصیر
قطعا خدایش بر او آگاه است.
پی نوشت 2: مردم شعر میگنا...با فوق لیسانس ریاضی محض!...من چرا نمی نویسم؟...باید بنویسم...یه قلم به من بدین...
ربط نداره؟...داره...
نظرات شما عزیزان:

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
پاسخ:همین طوره... :)
.gif)
.gif)
پاسخ:مرسی!
.gif)
پاسخ:من حتی نمی تونم عادی بنویسم...شعر پیشکش!
.gif)
.gif)